تبلیغات
سایت عاشقانه آریا حسینی - داستان
X بستن


www.respina7.ir

خوش آمدید به سایت عاشقانه آریا حسینی

سایت آموزش مسائل جنسی و زناشویی

سایت رسپینا7
 

با سلام و احترام به دوستان عزیـــــزم
ممنونم از حضورتون تو وبــــــم
امیدوارم از مطالبی که میزارم
خوشتون بیاد

  :: مدیر وب سایت : smh arya
چه کسی رو مخاطب خاص صداش میکنی؟




» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :



   

خدا ما را کافیست و او بهترین حامیست

www.respina7.ir
داستان
1391/12/4 ساعت 11:01 | | نوشته ‌شده به دست tanha ehsas | ( نظرات )
روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند ، چقدر فقیر هستند . آنان یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسر بچه پرسید : نظرت درباره مسافرتمان چی بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !
پدر پرسید : آیا به زندگی آنان توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد : فکر می کنم !
و پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا . ما در حیاطمان یک فوراره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد . ما در حیاطمان فانوس هایی تزیینی داریم و آنها ستارگلان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود ، اما باغ آنها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم






می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure 1396/01/22 22:29
Excellent site. Lots of useful information here. I am sending it to some
buddies ans additionally sharing in delicious. And of
course, thank you in your sweat!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

با کلیک کردن بر روی+1
! ما را در گوگل محبوب کنید

با تشکر از حمایت شما